عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

سال نو مبارک

1393/1/19 23:58
345 بازدید
اشتراک گذاری

سال نوی همه ی دوستای نازم مبارک باشه و انشاالله که سال خیلی خیلی خوبی داشته باشین. با آرزوی بهترینها برای همتون.


تحویل سال نو رو خونه ی بابایی (بابای بابا ) بودیم . همه چی خوب بود و عسل خیلی خیلی خوشحال بود که عید شده .

 چون همش فکر میکرد که عید عروسیه  و قراره بریم عروسی تا دختر قرتی من برقصه.

 

عسل در سال 93 خونه ی مامانی لحظه ی تحویل سال:

 

                     

 

    

 

دورت بگردم من خوشگلم.

 عسل و بابا مرتضی مهربون:

 

   

 

عسل و بابایی:

 

    

 

عسل و مامانی:

 

   

 

و اما عسل خانوم که عیدی هاشو گرفته دستش:

 

                      

 

بعد از سال تحویل هم سبزی پلو با ماهی رو خوردیم و بعدش هم رفتیم خونه ی خاله جون بزرگ من  که عسل خونه ی اونا هم کنار هفت سین عکس گرفت:

 

     

 

اینم عسل و دختر خاله ی ناز خودم رقیه یا به قول عسل آبجی وقیه:

 

     

 

بعدش هم همگی آماده شدیم و رفتیم خونه ی مامان بزرگ من که اونجا هم هر کاری کردم عسل نذاشت عکس بگیرم. چون هم خوابش میومد هم پاش درد میکرد.

شب رو هم رفتیم موندیم خونه ی مامان جون چون دیگه دیر وقت بود برنگشتیم.

فردا صبح هم رفتیم میاندو آب

اینجا هم ترمینال تبریز که سفره هفت سین چیده بودن و ما هم عکس گرفتیم:

 

    

 

    

 

بچه ها اینم من

 

     

 

 

بعدش رفتیم میاندوآب خونه ی عمه جون بابا که من خیلی دوستشون دارم.

عسل خیلی زود با همه اخت شد و با همه بازی میکرد و به عمه پریوش هم میگفت عمه پری.

عمه هم همش میگرفت عسل رو بوس میکرد و میچلوندش.

 فرداش هم قرار بود که بابایی و مامانی بیان.

فردا صبح ما رفتیم توی بازار یه چرخی بزنیم و یکم خرید کنیم.

چون عیدی عسل جونم آماده نشد بابا هم تصمیم گرفت برای عسل یه عیدی دیگه بگیره و اونو هم هرموقع که آماده شد براش بگیره.

 از اونجایی که عسل عاشق طلاست براش یه انگشتر خرید و بعدش هم یه چراخ خواب لاکپشتی هم خرید.

 

  

 

     

 

اینم عسل و عرفان نوه ی عمه پری هستش که همش با هم بازی میکردن:

 

   

 

همین الان این قلب رو دیدم مطمعنم که کار عسل هستش ای دختر شیطون. بخدا یه لحظه خشکم زد.

 منم پاکش نمیکنم بذار بمونه.

 

    

 

بعد از اومدن بابایی هم با هم رفتیم مهاباد یکم گشتیم شب رو هم موندیم میاندوآب و فرداش اومدیم تبریز .

بعدشم رفتیم بقیه ی عید دیدنی ها.

 

اینجا خونه ی خاله مریم هستش و عسل هم طبق معمول پیش هفت سین نشسته و داره عکس میگیره:

 

   

 

اینجا هم خونه ی خاله معصومه هستش و اینم دختر خاله ی گل عسل مائده جون هستش:

 

      

 

اینم عسل و عرفان نفس و ماه منهدورت بگردم من

 

    

 

خب دیگه بقیه رو تو یه پست دیگه براتون مینویسم فعلا بایییی

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامانی عسلکم
20 فروردین 93 10:46
سلام دورت بگردم خوشگل من با اون خنده های شیرینت امیدوارم همیشه لبخند رو لبهای خوشگلت بمونه
♥ بــابــا و مــامــان ♥
پاسخ
سلام مامانی ممنون
darya
22 فروردین 93 16:22
سلام عزیزم خوبی سال نومبارک انشالله همیشه به شادی ماشالله گل دخترت بزرگ شده هزارتا بوووس کم پیدا شدی مامان مهربون بهمون سر بزن خوشحال میشیم
رقیه
23 فروردین 93 15:30
الهی فدای عسلم بشم من..... عکسای تو عیدش خیلی خوشگلن فداش بشم خودشم که جیگره...... خصوصا اون عکسایی که خونه ما گرفتین وااااای که من چقد خوشگلم ماشاله به خودم فدات بشم ابجی جونم دلم تنگتونه پاشین بیاین هرچه زودتر.... سلام برسون به داداش مرتضی و عسلم از طرف من ببوس.. فعلا